روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی اما بگو من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم ..............

عشق الکی

انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
تنها تورا
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387
سایه ها دنبال خوابم تا بیایی ناجی ....
چشم به راه غروب را پیام دادم کجایی ...
رود جاری بود چون زندگی با تو دنبال تو بود آن رود
و...
شب شد و با ماه از تو گفتم و پلک به دست شب سپردم تا فردا....
تا فردا دوباره زیارت یادت را در بتکده بر پا سازم
تا دوباره بر اوج قله های دور دست رهایی را فریاد بزنم
و...
و بگویم به اویی که می شنود تو را فریاد می زنم.
تو را .......
تورا و تورا  و تا آخر هستی... ،... تنها تورا.
هر آنچه دوست داری دوست دارم تو را.
برزخ بی حوصله گی ( قسمت دوم )
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

راه دیگری در پیش است راهی تا ابدیت اما روزی در تو حلول خواهم کرد

من به دیدار آیت دیگری خواهم رفت

آیتی که در اولین نگاه به نقش تو در چشمان من رنگ خواهد باخت .

من رمز نامتناجس عشق را در عمق نامأنوس نگاه تو یافتم .

بی تردید  می توان باور کرد در فاصله رخوتناک میان زندگی و مرگ حتی درون تابوتی غنوده  بر شب

روح تو را عاقبت فتح خواهم کرد

من گلهای رازقی را از حریم تنگ گلدان

و ماهیان را از تور ماهیگیران

و هزاران دست عاشق را از رنج ناکامی نجات خواهم داد

من دشت زندگیم را بی صدا تا مرز آخرین خزان طی خواهم کرد .

من با نگاهی تهی از فریاد آرام مردن را بر کالبد بی حوصله خو جاری خواهم ساخت

و با تجربه ای سرد در برزخ بی حوصله گی به دنبال افقی دیگر خواهم رفت........

 

 

در برزخ بی حوصلگی ( قسمت اول )
جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

نگاهت شاید مرا از دور دست می نگرد

احساس می کنم زمان لمس طپش ثانیه های حیات که بی شک

به زودی به انتها خواهد رسید متوقف خواهد شد

چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به کی خواهد ماند ؟

آیا در این خاموشی صدا آن نگاه مرا فریاد خواهد زد ؟

من همیشه در وسعت دشت زندگیم در اوج بودم به مرگ زودرَس خویش اندیشیده ام.

 همیشه فکرمی کنم چگونه در سکوت صدا می روید .

احساس می کنم باید فرو ریخت باید بر شکاف بی محور خویش قالب گشت

باید به مرگ رضایت داد . وقتی آخرین تکه این شعر آخرین یاد بود از روز های دل بستن به چشمان توست

که این گونه با دستهایت در مسیر باد های خزان سوزانده می شود

خدایان خیالی و بتهای تهی از احساس و حتی روح تو نیز بر تو غضب خواهد کرد .

من تنها تو را در یافتم و فکر می کردم در معبر راه با تو به مقصد خواهیم رسید .

و این شعر پایان تَوَهمی بود در گذر از خیابان ممتد نیاز .

من همیشه برزخ بی حسِی سکوت را حس کرده ام .

ای حنجره خسته من و ای صدای من  حقیقت عشق را این ناباوری را با سکوت آمیخته کن .

من صداقتم را انسانیتم را در محتوای نگاهی که مرا تا مرز پوسیدن رانده است ذره ذره کرده ام

  


سلام دوستان

وبلاگ تم اسکای رو زدم و یک سری قالب ترجمه کردم برای بلاگ اسکای

تا دوستانی که از قالب هاشون خسته شدن یک تنوعی به بلاگ هاشون بدن

برای حمایت از بلاگ تم اسکای اون رو لینک کنید و به دوستاتون هم معرفی کنید.

فکر کنم در حدود د ۱۰۰ و یا بیشتر وبلاگ که ترجمه می کنم کد شو می زارم تو تم اسکای تا دوستان بتونن استفاده کنن

 

اعتراف
چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

من به تو اعتراف می کنم که چندیست وجود مرا ترس شدیدی

احاطه کرده و همواره وحشت دارم عشق من روُیایی بیش نباشد

می ترسم مانند  همگان که در روُیا به سر می برند من نیز دچار

اوهام شده باشم و عشق تو وجود خارجی نداشته باشد

می ترسم خیال تو چون سایه های  ابرهای زود گذر که بر اثر

طوفانی متلاشی می شوند فراری شود و مرا گرفتار هزیان ترسناک مرگ کند

زیرا در این هنگام مرگ در برابر نور و درخشندگی تو زانو به زمین می زند

و به جسد بی جان من حیات حلول می کند

و من از حرارت عشق تو چون شعله های سرکشِ آتشِ 

فروزان می سوزم و به آسمان صود می کنم 

و در آنجا به انتظار تو 

تا واپسین لحظه حیات تو به انتظار می نشینم!!!!! 

 

و تنها تو
دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386

بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهایم ببارد

بدون تو زندگی دهلیزی تاریک و طولانی است .

تو را می سرایم مثل هر روز شیرین تر از انگور هایی که سر یر

ستاره ها می سایند از سرودن تو هرگز سیر نمی شوم

من گرسنه نگاه توأم  دوست دارم حتی برای یک لحظه ساکن مجمع الجزیر قلب تو باشم .

هر شب نشانیت را از ماه می پرسم

می گوید : تو در کلبه ای زندگی می کنی که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است

می گوید : همه آنها که مسافر صبح اند راه خانه تو را می دانند

هر شب به یاد ستاره ای می افتم  که در کودکی من بر شاخه درخت حیاطمان

بدل به میوه ای ناب می شود که عطر تو را داشت بگذار جهان را در آغوش بگیرم

و در کنار عطر تو باسیتم و آواز بخوانم

بارانها را در آغوش بفشارم و همواره رودخانه ها به سوی تو بیایم .

بیا در چشمان باران خورده من بنشین !

بیا در قلب نقره ای من بنشین !

 من خویشاوند یاسم برادر زاده بهار که اگر چه در زمستان به دنیا آمده ام شبیه شکوفه های سیبم

کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی می کن را دوست دارم

و به درختانی که هر صبح و شب تو را می ببینند عشق می ورزم

یک روز همه چیز تمام می شود جز جشمان تو

پس از من و تو در کاجهای بلند در بیرقهای افراشته در میوه های تابستانی

و در ترانه های عاشقانه ادامه پیدا می کنی و تنها نور پیراهن توست که بر دنیا می تابد ......  

تولدکم مبارک
پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم !
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
 

 

 
 

  جشن چشماتو گرفتم     تو حضور سبز رویا        آسمون غرق نگاهت

خونمون لبریز دریا      جشن چشماتو گرفتم        تو شب شادی یک ساز

زندگی مدیون چشمات    خاطره سرشار پرواز      جشنتو وقتی سرودم

پیش من فقط تو بودی    اما آخرای شعرم          رفتی و دیگه ... نموندی

 

 

وقتی مردم
دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بدوم

وقتی مردم روی قبرم ننویسید :

نه شعری

نه شعاری

ننویسید که بودم از

چه تباری

وقتی مردم آخرین نقطه راهه

نمی خواهد سنگ روی قبرم بگذارید ...

وقتی هر اومدنی رفتنی داره

نمی خواد گل روی قبر بکارید...

خیلی وقتا پیش از این

مرده بودم...

عمری دلمرده

به سر برده بودم

بدون سنگ بدون نام و نشون

چوب این زندگی رو خورده بودم

وقتی مردم

روی قبرم

ننویسید که بودم... 

 

 

کلبه تاریک من
یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386

ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی

در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید

ای واژه های تلخ تنهایی

ای عابران خسته سر نوشت

ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین

آیا کسی مرا

در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟
آیا عابران
کوچه های غم

فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند

تا قصه ملکه قصر ماتم را بازگویم؟

با شمایم

ای آدمهای شیشه ای !

من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام .

ای کوچه های گلی رویا

آیا گامهای دیروز کودکی ام را

با شادی به من باز نمی گردانید ؟

با شماهایم ای اسطوره های قصر ماتم

 

 

روز های سرد تنهایی
چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند

چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی

شاید باور نکنی از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی

شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند

تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن گویم

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟

مرا از یاد خواهی برد نمی دانم ؟

ولی میدانم از یاد نخواهی رفت...

 

 

جاده های دلتنگی ( قسمت آخر )
جمعه 19 بهمن ماه سال 1386
نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خوداری می کرد

تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد

باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها و من با گلها می رقصیدم

دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم

دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم

اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه کردم

دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم

 

 

 

منو اصلی
خانه
درد دل

بر سر سنگ مزارم بنویس
زیر این سنگ جوانی خفته است
با هزاران ای کاش
و دو چندان افسوس
که به هر لحظه عمرش گفته ست

وضعیت مدیر در یاهو





برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام خود را بالا و ایمیل خود را در پایین وارد کنید.
جستجو
آخرین مطالب
دوستان
لوگو
تشکر
تعداد بازدیدکنندگان : 283341