کاش گذشته بازگشتنی بود ...

صدای گرم و دلنشین ودل انگیزش طنین افکند...قلبش در سینه بانگ بر می داشت... و دستانش بی اراده می لرزید... بغضی در حنجره اش رخنه کرده بود ...تنفس برایش سخت شده بود ...یعنی خودش بود ؟.... بازگشت ... هیچ... پشت سرش سر شار از تهی بود ... همه خیال بود ...دوید و در حین دویدن می گریست... انگار از چیزی می گریخت ... کاش بازگشتی بود ... کاش گذشته بازگشتنی بود ...

 

                        

عشق الکی

توی این کوچه دلواپسیهاما به هم پیوستیم
دستامون تو دست هم
قلبامون می تپیدن برای هم
من تو چشمای سیاه تو خیره ماندم
تو منو خنده کنان بوسیدی
شاخه ای عشق به من بخشیدی
لب من باز شد از خنده تو
شب آغاز شد از خنده تو
ستاره ها چرخ زنان به آسمان پیوستند
گلهای سرخ بر دامن دشت بنشستند
شهره شهر شد عشق من و تو
آفتاب شب سرد شد عشق من و تو
من به تو آویختم شاخه ماهو برایت چیدم

 تو زمن ماهو گرفتی و به مو آویختی

قطره عشق و به دریا ریختی

زندگی را بی وجودت ارزشی نیست...

زیر خاکستر ذهنم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاریست زعشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز 
عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز؟!!
گاه گاهی که دلم میگیرد, پیش خود میگویم:
آنکه جانم را سوخت, یاد می آرد از این زنده هنوز؟!!
سخت جانی رابین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چو نمردم, هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گفته بودند که: از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی ,لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما, همچنان روز نخست, تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق, دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان میبینند
زیر خاکستر جسمم باقیست آتشی سرکش و سوزنده هنوز
گر برود هزار جان با غم عشق او خوشم
من که به عشق زنده ام, منت جان چرا کشم
 

جدایی

این روزها،روزهایی که فقط به جدایی فکر می کنم.به اشکهایی که سرازیر می شه و هیچ چاره ای براشون نیست. فکر می کنم چراآدم عاشق می شه وچرا بعدش باید جدایی رو تجربه کنه؟جدایی!فکر می کنم بزرگترین غم عالمه. بزرگترین دردی که آدم می تونه بهش دچار بشه و بدتر از اون، اینه که نتونی براش کاری بکنی.باید فقط خاطره هاتو با خودت ببری.فقط حسرت با هم بودن رو.فقط انتظار رو و فقط غم رو.باید اون نگاهها و اون سکوتهایی که هزاران حرف رو برات داشتن جا بزاری و بری. باید اون دستهایی که همیشه بهت آرامش می دن رو جا بزاری. باید بری چون سرنوشت برات خواسته. باید بری تا دلت تنگ شه .تا دلت بگیره برای روزهایی که
بیخودی هدر دادی. باید بری تا خودتو برای اونروزایی که خودخواه بودی هرگز نبخشی. برای
روزهایی که فقط خودتو دیدی و اونو ندیدی. باید بری تا شاید
آدم بشی!