شقایق
شقایق، عشق من مثل رود ، جاری و زودگذر است
شقایق ، زندگی ام بی همدم و همیار است
شقایق ، دنیا برایم قفس است و عاشقی نیز برایم مثل رود زودگذر است
شقایق، اشکهایم پایان یافتنی نیست
شقایق، سرنوشت با من یکی نیست
شقایق، گذشته های شیرینم ماندنی نیست
شقایق ، تنهایی با من هم صدا ست با من غریبه نیست
شقایق، گلهای باغ زندگی ام باز شدنی نیست
شقایق ، تو گلی همیشه عاشق ، تو که می دانی درد عاشقی را ، پس بدان که عاشقی بدون درد نیست
شقایق، بدان که من هم مثل همه عاشقم ، و مثل همه عاشقان درد من یکی دو تا نیست
شقایق ، درد من درد نیست ، یک دنیا غم و غصه عاشقی است










عشق الکی سه ساله شد
سلام دوستان عزیز. وب لاگ عشق الکی سه ساله شد.
و من در اینجا از همه شما عزیزان تشکر میکنم
که عشق الکی را در طول این مدت سه سال
همراهی کردید.
وقتی تو رفتی
وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد ،
پنجره رو به زیبایی و رو به آغوش
مهربانت بسته شد ، چشمه لبم خشک خشک شد ،
و آغوشم تنها بهانه تورا می گرفت!
وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد ،
آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق
در آسمان قلبم نشست!
وقتی تو رفتی دنیا برایم عذاب شد ،
و ثانیه ها برایم پر ارزش تر از گذشته شدند!
وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های
زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و
دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم!
وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و
رفیق شب و روز من تنهایی شد!
تو که رفتی شهر برایم غربت شد ،
و خانه برایم یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد!!
تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود ،
و دستهایم همیشه لرزان!
تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود ،
و تنها آروزی تورا از خدای خویش داشتم!
وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو و به فکر تو بودم
و هر شب نیز اگر خوابی به این
چشمهای خسته من می آمد خواب تو را میدیدم!
وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی می اندیشیدم ،
و تنها نگاهم به پایان جاده که به
تو میرسم و تو را در آغوش خود میگیرم بود!
تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که
در کنار دریای پر از عشق منتظر امواج محبت تو
بودم!وقتی تو رفتی ، نام سفر برایم یک کاووس وحشتناک شد
و دیگر از هر چه سفر بود
نفرت داشتم!تو که رفتی قلمم بر روی کاغذ خیسم
تنها از دوری و از رفتن تو مینوشت!
تو که رفتی عاشقی برایم پر درد تر و غمگین تر از گذشته شد !
وقتی تو رفتی هر زمان که پرستوها بر فراز
آسمان دلم پرواز میکردند به آنها می گفتم
سلام عاشقانه مرا به تو برسانند
و روزی تو را همراه با خود بیاورند.
بگو در دلت را به من ، که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است
بگو درد دلت را به من، که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است
بگو درد دلت را به من ، که شبهای بی مهتاب مرا غمگین کرده است
بگو درد دلت را به من ، که غروب آتشین مرا دلگیر کرده است
بگو درد دلت را به من ، که آواز قناری مرا عاشق کرده است
بگو درد دلت را به من ، که چهره خورشید مرا وابسته کرده است
بگو درد دلت را به من، که شراب عشق مرا مست کرده است
بگو درد دلت را به من ، که لیلی عاشق مرا مجنون کرده است
بگو درد دلت را به من ، که خدایم مرا شرمنده کرده است
بگو درد دلت را به من، که دلم مرا گوشه گیر کرده است
بگو درد دلت را به من ، که دنیای عاشقی مرا سر به زیر کرده است
بگو هر چه دل تنگت خواست بگو
دوستان من واقعا شرمندم منتظر یک فرصت هستم تا به همه شوما دوستان گلم سر بزنم
می خواهم برای یکی بنویسم اما....
برای چه کسی برای آنکه...
چه دلیلی دارد برای تو بگوییم...
برای یار سالها گفتم ولی افسوس...
تو رو به جون هر کسی که دوست داری
دیگه دست بردار از این قصه عشق
تو کجا وعشق کجا نداری طاقت عشق
چشم من خوب می پی چونی این دل سرمست ما
به ارواح خاک این دلم قسم بزار تا که بی کسم
نمیدم چشم مردم رو به دل تا که زندش کنه باز بگیره بونه عشق
سلام دوستان
من واقعا شرمنم به خدا نمی رسم به وبلاگ دوستان سر بزنم گفتم که سرباز شدم
ولی حتما میام پیش تون و از خجالت تون در میام
وقتی نگاهت را برایم ننگ کردی پروانه شمع دلم را منگ کردی وقتی نگاهت را سرودم باورم شد با من مدارا می کنی ،نه! جنگ کردی روزی که باور های خیسم را شکستی دیگر چرا پای دلم را لنگ کردی؟ اینجاخدایان مرا آتش کشیدند آن لحظه ای که قلب خود را سنگ کردی دیدی غزلهایم تمامی رنگ می باخت این آخرین شعر مرا کمرنگ کردی
روز های رفته دیگه بر نمیگرده
روزهای گذشته شمردن نداره
روز های رفته دیگه غصه خوردن نداره
لحظه های بودن کنارت
توی فکرم میشه تازه
قطر اشکی میچکه بر گونه هایم
قلب من غرق نیازه بودن دوباره ات
یه خیال تا همیشه
غصه ای که از درد فراق
هیچو قتی تموم نمیشه
همه عاشق ها یه روزی بر می گردند
سوی دیروز قلب من مونده
به راهت ای همه امیده امروز
بیا تا برات بگم آسمون سیاه شد
دیگه هر پنجره ای به دیواری وا شده
بیا تا برات بگم گل تو گلدون خشکید
دست سردم تا حالا دست گرمی ندیده
یا تا مثل قدیم واسه هم قصه بگیم
گم بشیم تو رویا ها قصه از غصه بگیم
بیا تا برات بگم قصه بره و گرگ
که چه جوری آشنا شدن توی این دشت بزرگ
آخه شب بود می دونی بره گرگو نمی دید
بره از گرگ سیاه حرفهای خوبی شنید
بره تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خیال گرگ پرید و اونو خورد
بره باور نمی کرد گفت:شاید خواب می بینه
اما دید جای دلش خالی مونده تو سینه
بیا تا برات بگم تو همون گرگ بدی
که با نیرنگ و فریب به سراغم اومدی