سلام دوستان
یکی از بهترین دوستانم ازم خواست که این شعر رو براش بزارم
من هم متن کامل شعری که ایمیل کرده بود رو گذاشتم.
موجی به سخره زدو پرنده پر زد
وقتی با من حرف سفر زد
رو خاک خیس ساحل کشیدم
نقشه یک دل آخرین یادگاری
با گریه گفتم:آخر من رو بی یا رو یاور
من رو به دسته کی می سپاری؟
پشت یک ابر سیاه نمی شه خورشید رو دید
در مهالوده شب به آخر جاده رسید
نمی دونم معنی دلبستن رو در اوج باور
نمی دونی چه سخته شب رو تا سحر گریه کردن
مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:?اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.?
مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:?تو حتماً شوخی می کنی....قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.?
پیرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام. اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.
اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟?
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود. زیرا که عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.
اومدن سر وقتمون
(مشکی مگه رنگ لب میشه)
عشق من تموم آرزوی من
چی می شه یه بار نگاه کنی تو چشمام
آخه چشمام می تونن بهت بگن
که من از تو جز تو هیچی نمی خوام
هر کسی تو چشم من خیره بشه
غم تنهایی مو باور می کنه
آزرومه که یه روز چشمای من
تو رو با من آشناتر کنه
اگر تو یه روز مال من بشی
می رسم به قله آرزوها
به خدا اگه تو مال من بشی
دیگه من از خدا هیچی نمی خوام
بیا تا برات بگم آسمون سیاه شد
دیگه هر پنجره ای به دیواری وا شده
بیا تا برات بگم گل تو گلدون خشکید
دست سردم تا حالا دست گرمی ندیده
یا تا مثل قدیم واسه هم قصه بگیم
گم بشیم تو رویا ها قصه از غصه بگیم
بیا تا برات بگم قصه بره و گرگ
که چه جوری آشنا شدن توی این دشت بزرگ
آخه شب بود می دونی بره گرگو نمی دید
بره از گرگ سیاه حرفهای خوبی شنید
بره تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خیال گرگ پرید و اونو خورد
بره باور نمی کرد گفت:شاید خواب می بینه
اما دید جای دلش خالی مونده تو سینه
بیا تا برات بگم تو همون گرگ بدی
که با نیرنگ و فریب به سراغم اومدی
شبا که من به یادتم به یاد حرف های توام
شبا که من یادتم بدون که بی تاب توام
تو خلوت تنهایی ام به یاد حرفهای توام
چشمهای شهر تو خوابه و منم که بی خواب توام
هرجا هستم،هرجا هستی،اگه با کسی نشستی
لحظه ای هم یاد من کن،اونکه قلبشو شکستی
دل من نداره باور بی تو شده آخر
تو با دستای لطیفت گل عشق و کردی پرپر
تو رو خواستن اشتباه بود
تو رو دیدن یک گناه بود
دلم از گناه نترسید
که وجودت جون پنام بود
منو عشق و عاشقی هام به کنار
منو قلب مثل دریام به کنار
همه عمر و جونم یه طرف
منو امید به فردام به کنار
نمی دونم کدوم حس نشونی تو رو به من داد
گذار من عاشق به خونه تو افتاد
نمی دونم کدوم یاد عطر تن کدو باد
عکس تو رو تو قاب خاطره هام نشون داد
نمی دونم کدوم دست کتاب غصه رو بست
نگاه من عاشق به چشمای تو دل بست
نیاز هر نگاهم سایه و تکیه گاهم
برای با تو بودن همیشه چشم به راهم
بیا تو فصل گلریز از عشق من نپرهیذ
بیا با من بهار شو بزن به قلب پاییز
تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته می رفتی سرا پامحو او بودی
صدایت کردم بر من چو بیگانه نگاه کردی
شکستی عهد دیرینه را ...
گناه کردی
چه شبها که من تنها به یاد تو سحر کردم
چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم
تو عمرم را تباه کردی
گناه کردی...گناه کردی
در شهرستانی به نام عشق رشته کوهی است بنام محبت
در این کوه رودی است بنام صفا
و این رود به آبراهی می رود به نام وفا
سر انجام این آبراه به آبگیری می ریزد به نام
وداع