من با خاطرات تو زنده خواهم ماند
چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی
شاید باور نکنی از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی
شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند
تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن گویم
آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟
مرا از یاد خواهی برد نمی دانم ؟
ولی میدانم از یاد نخواهی رفت...

تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد
باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها و من با گلها می رقصیدم
دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم
دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم
اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه کردم
دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم
داشتم می رفتم که با همه چیز خداحاقظی کنم .
داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدیها و پستی هایش فرار کنم گمان نمی کردم چشمی در انتظارمن باشد
در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هرچه بیشتر پیش میرفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها رو سپری می کردم
دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد
دلم از سنگ شده بود وجودم سردسرد . تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم
من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید
حاظر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم...

من نبردم از یاد
لحظه ی زیبایی
که تو من را به فراسوی نگاهت بردی
ودر آن لحظه ی روئیدن عشق
من فقط غرق در آهنگ صدایت بودم
ولی افسوس که بردی از یاد
قلب تنها و ترک خورده ی من
که فقط مال تو بود ...
مرا اینگونه باور کن
کمی تنها. کمی بی کس
کمی از یادها رفته ...
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود

خانه ای ساخته ام با همان گل که ترا ساخته اند
دستهایم با تو درو دیوار به هم بافته اند ....
خانه ای ساخته ام مثل آن جا که تو می زیسته ای
خانه ای کنج دلم در همان جا که تو را یافته ام
خانه ای ساخته ام که بدانم تو درکنارم هستی
قفل هایش را- با خون دل ساخته ام
خانه ام پنجرهایش رو به نگاهت باز می شود
از همین پنجره چشمانم دل به تو باخته اند 
تنهایی ام را با تو قسمت میکنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من که عالمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
.............................................................
کاش می شد با تو بودن را نوشت
تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت
کاش می شد روی این رنگین کمان
می نوشتم تا ابد با من بمان
.............................................................
آنانکه دوست داشتنشان سخت تر است
همان هایی هستند که بیشتر به محبت ما نیاز دارند.
نیمه شب در پرتو کمرنگ ماه
از نظر های ابر ده پنهان
بی خبر آهسته چون باد سحر
سوی خرمن شد دختر دهقان
تا افکند شاید چشمی بر چشم یارش
تا بنشیند یکدم چون سایه در کنارش
آن طرف بنشسته در انتظارش
عاشق زاری با چشم گریان
قصه ها از حال او دختر شنید
در سکوت شب ـ از نی چوپان
چون باد صبحگاهی نرم و سبک شد
چون آب چشمه ساران تا پیش او روان شد
...
پی در پی از گونه ی گلگون او
بوسه ها می زد با لب خندان
این منم در پیش تو دیگر چرا
روز و شب هستی ـ بهر من نالان
گفتا ز نی شنیدم چون ناله ی جدایی
گفتم خدا نکرده شاید دگر نیایی
نفسام توی سینه دارن بهونه ی تو
از یاد من نمیره محراب شونه ی تو
رفتی ولی نرفته یاد تو از سر من
هرگز نمیشه عشقی بعد تو باور من
...............................................
من در این کلبه خوشم
تو در آن اوج که هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو به عشق هر که هستی خوش باش
لبخندت غمناک ترین دل دنیا را شاد کرد!!!
چه مهربانانه تبسم کردی.
دستان تو بال پرواز من است.
و من کبوتری مشتاق به پرواز درنگاه چشمان آسمانیه تو.
در صحن قلب من چه صادقانه درخشیدی.
بهترینم!
بمان...
تا...
بمانم!
هرگز گمان مبر زخیال تو غافلم
گر مانده ام خموش خدا داند و دلم
زمانی نمانده
شاید یک سال
شاید یک ماه
و شاید
کوتاه تر
می دانم
از صدای نفسهایم آمدنش را حس میکنم
یا نه رفتنم را
شاید
سکوتم سردی تنم را اثبات کند
شاید ...
و من می روم بی هیچ دغدغه ای برای زنده ماندن...
