اگه با تموم این خاطره ها
تو همین دفتر عشق جام بیزاری بعد اون دیگه نه من مال من
نه تو تکیه گاه این شکستگی
بیا عاشق بمونیم کنار هم
نگو از این نرسیدن خسته ام
نگو از این نرسیدن خسته ام ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه
آخر عشق دوتا خط موازی همینه
ما به هم نمی رسیم
من و تو مثل دو تا خط موازی می مونیم
که توی دفتر عشق اسیر شدیم
نرسیدیم به هم آخر شب
تو همون دفتر کهنه پیر شدیم
با هم و کنار هم روز ها گذشت
دستای من نرسیده به دست تو
می دونم که ما به هم نمی رسیم
اگه با شکست من شکست تو
اگه من بشکنم،تو بی خیال
بگذری و تنهام بذاری
نیازی نیست وجود نا آرامم راآرامش بخشی
دستت را در دستم بگذاری
نگاهت را درچشمان غمگینم بدوزی
صدای نامنظم تپیدن قلبم رابشنوی
بغض را از صدایم بگیری وعاشقانه در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری
به هیچ کدام نیازی نیست
فقط به من اطمینان بده که فراموشم می کنی تا ابد است
همین برایم کافی ایست.
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی ،پر از نور بودم ،
همه شوق بودی ،همه شور بودم ،
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذر گاه هستی ،
به سوی هم از دورها پر گشودیم.
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق،
چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم!
چه شبها که همراه حافظ
در آن کهکشان های رنگین
در آن بیکران های سرشار
زبسیاری شوق و شادی نخفتیم!
تو با آن صفای خدایی
و با آن دل و جان سرشار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی.
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم ،چه مغرور بودم!
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افقهای نا آشنا پر کشیدیم
چنان شاد و خوش ،گرم و پویا
که گویا به سرمنزل آرزوها رسیدیم ،
دریغا ،دریغا ندیدیم که دستی در این آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است!
دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم
که آب و گل عشق با غم سرشته است!
از آن روزها ،آه ،عمری گذشته است
من و تو دگر گونه گشتیم ،دنیا دگر گونه گشته است!
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شبهای غمگین که دیگر
ندانی کجایم ،ندانم کجایی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم
سرشکی به همراه این بیتها می فشانم:
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی ،پر از نور بودم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت بر گهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی جهت پیمود و قربانی نداشت
توی زندون قلبت اینقدر شلوغ می کنم و زندانی ها رو اذیت میکنم تا مجبور بشی منو بندازی توی انفرادی قلبت
همیشه مهم تو بودی ...... اگه غروری بود برای تو بود ..... اگه احساسی بود باز هم برای تو بود و من قانع به یه نگاه تو بودم ........ نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یه غروب پاییزی توش بود .. یه حس که بهم میگفت باهات نمی مونه ..................... و حالا نمی دونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو ........ دل به کلمات عاشقانت بسپرم یا از کارای نامهربونت دلگیر بشم . می بینی هنوز هم تو برنده این بازی هستی و هنوز دل دیوونه ام نمی خواد مرگ عاطفه رو باور کنه

امشب شب آرزوهاست.
بیایید رویاهامون رو آرزو کنیم.
. . .
نیمه شب صورت خود رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه نفس می آید
به تو و مهر تو ای دوست وفا خواهم کرد
. . .
اگه قرار باشه خدا یه آرزوتو براورده کنه.
تو چه آرزویی می کنی؟
دیگه من آخر خطم اینجا برگشتن نداره
حتی گریه شبونت من رو پیشت نمیاره
دیگه من آخر خطم وقت پر کشیدن اینجاس
جام اجباری من بود وقت سر کشیدن اینجاس
توی این اتاق خاکی خاطراتم رو می بوسم
نمی خواد بیای سراغم اگه باشی ام می پوسم
دیگه دیدنت محاله مورچه ها چشامو خوردن
قلبم رو بهت نمیدم آخه موشا اونو بوردن
فکر می کردم خیلی ساده همه دنیا رو حریفم
حالا کرما لونه کردن توی سینه نحیفم
می سوزه تنم همیشه از یک حرمی که عذابه
می دونم وقتی که نیستم باز داره خورشید می تابه

فراموشی را بستا بیم
زیرا که یاد ما را پس از مرگ
نزدیک ترین دوست زنده نگاه می دارد
فراموشی را با دردناک ترین نفرین ها
بیاموزیم
زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند
کتا بهای را که خوانده را فراموش می کند
ورنگ مهربان نگاه یک رهگذر را
آن هم فرآموش می کند....
وقتی دل ارزش خودش را ازدست بدهد..چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن
نداشته باشند..وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی...وقتی دیگه
هر چه دل تنگت خواسته باشدگفته باشی...وقتی دیگر دفترو قلم هم تنهایت
گذاشته باشند...وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند...وقتی چشم از دنیا ببندی
و آرزوی مرگ بکنی...وقتی احساس کنی دیگر هیچ کس تو را درک نمیکند...
وقتی احساس می کنی تنها ترین تنها ها هستی...وقتی باد شمع های روشن اتاقتو
خاموش کنند...چشمهایت را ببند...و از ته دل بخند...که با هر بار لبخند روهی خاموش جان می گیرد و درخت پیر جوان می شود !
شاید دیگه ننویسم با این که خیلی سخته دل کندن از جایی که تنها مونس تنهایی هام بود جایی که تمام حرف ها، فریاد ها، غم ها م رو توش گفتم، شده بود برام سنگ صبور
هنوز تصمیم نگرفتم که بنویسم یا ننویسم!